همه با آينه گفتم، آري
همه با آينه گفتم،كه خموشانه مرا مي پاييد
گفتم اي آينه بامن توبگو
چه كسي بال خيالم راچيد؟
چه كسي صندوق جادويي انديشه ي من غارت كرد؟
چه كسي خرمن رؤيايي گل هاي مراداد به باد؟
سر انگشت برآينه نهادم پرسان:
چه كسي آخر،چه كسي كشت مرا
كه نه دستي،به مدد ازسوي ياري برخاست
نه كسي راخبري شدنه هياهويي درشهرافتاد؟!
آينه
اشك برديده به تاريكي آغازغروب
بي صدابردلم انگشت نهاد.
نوشته شده توسط سیما در ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عزيزم غصه نخور زندگي باماست
اگه باختيم امروزو؛فردا كه برجاست
توي اين شب سياه مه گرفته
نگاه كن خورشيدي از اون دوراپيداست

عزيزم دنياهمين جورنميمونه
يه روز آخر ميشكنه خواب زمونه
عزيزم شب هميشه شب نمي مونه
صبح ميشه آفتاب مياد رو بوم خونه
نوشته شده توسط سیما در ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
واسه پركشيدن من خواستي آسمون نباشي
حالاپرپر ميزنم تاهميشه آسوده باشي
ديگه نه غروب پاييزرو تن لخت خيابون
نه به ياد تونشستم زيرقطره هاي بارون
واسه من فرقي نداره وقتي آخرش همينه
وقتي دلتنگي اين خاك توي لحظه هام ميشينه
تو ميري شايد كه فردا رنگ بهتري بياره
ابردلگير گذشته آخرش يه روز بباره
ولي من مي مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه
ميدونم هرجا كه باشم آسمون همين يه رنگه
نوشته شده توسط سیما در ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

بيتوتهی کوتاهيست جهان
در فاصلهی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برميآيد
و روز
شرمساری جبرانناپذيریست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيتبار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسهييست نابهکار.
مهتاب پاييزی
کفریست که جهان را ميآلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچهی نغز
بر چشمانداز ِ عقوبتي ميگشايد.
عشق
رطوبت ِ چندشانگيز ِ پلشتيست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت ميجوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهاناند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتراناند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
(احمدشاملو)
نوشته شده توسط سیما در ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم
كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم
پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم
نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم
نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم
باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم
باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم...

نوشته شده توسط سیما در ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم از غصه داره خون ميشه دريا كاري كن
غممو مثل موجات بردار توساحل خالي كن
بيادرياكاري كن غممو چاره بكن
***
عمريه ساحل ودريا مثل غم بادل من گفتگوشون سرنمياد
اگه روزي يكيشون ازهمديگه دوري كنه مهتاب ديگه درنمياد

نوشته شده توسط سیما در ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

شهرپربودازهراس واضطراب شب نمي آورد به چشم خلق خواب
خبر ازقاتلي مرموز بود قتل مرموزخبرازهرروزبود
كس نمي دانست كه رانام چيست؟ قصداين اهريمن خون آشام چيست؟
عاقبت تشت وي ازبام افتاد قاتل امنيت دردام افتاد
آنكه خواب ازچشم مردم مي ربود پيرمردي بود كه نامش عشق بود

نوشته شده توسط سیما در ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم به اندازه تمام دنياگرفت
........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
سخن مگو اي دل كه هرچه مي كشم ازتوست

نوشته شده توسط سیما در ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به نام خدایی که دراین نزدیکی است:
گرمحقــربوداین خانه ولی هــــــــرچه بود
یکشب ازلـطف دراین خــانه بمان می ارزد
سلام دوست عزیز:
با نظرات قشنگت یه یادگاری زیبا به من بده.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY